نور الدين عبد الرحمن اسفراينى

مقدمه 12

كاشف الأسرار ( فارسى )

خود و شيخ الاسلام بغداد بود . اسفراينى ما مانند نجم الدين كبرى و ديگر پيروان او روش تربيت روحانى را بر پايه « هشت شرط » و به خصوص بر پايه ذكر و خلوت گذاشت ، و در هنر تعبير « واقعات خلوت » يعنى تفسير روياها و ديگر پديده‌هاى فوق‌العاده‌اى اختصاص و شهرتى داشت . البته هدف اين روانشناسى راهنمائى راه حق بود نه معرفى نفس به مفهوم علم امروز ؛ نفسى كه به نور ذكر تصفيه شده و به نور توحيد منور ، بنا بر قاعده اصيل خدا را شناخت خود را شناخته . مكتوبى كه شيخ در سال 687 به سمنانى نوشت ( مكاتبات V . A ) و همين‌طور نامه خطاب به يك فرزند معنوى ديگر به نام امين الدين عبد السلام ابن سهلان الخنجى ( با انحرافا « الهنگى » ) كه آن در كتاب حاضر به عنوان ضميمه I , A چاپ مىشود ، دو نمونه بسيار جالب اين نوع روانشناسى عرفانى است . اگر ما به نظر آوريم كه شيخ ما گذشته از سمنانى و خنجى ( مؤسس شعبه « نوريه اسفراينيه » بنا بر قول قشاشى صاحب « السمط المجيد » ص 155 و بعد ) شاگردانى ديگر هم داشت ( من جمله جبرئيل خرم‌آبادى مزبور ) ، برمىآيد كه اقامت او در بغداد براى قوت يافتن سلسله كبرويه عاملى مهم بود ؛ ولى مخفى نماند كه فعاليت اسفراينى در بغداد محدود به ارشاد صوفيانه به معنى اخص نبود ، بلكه تبليغ اسلامى و حتى سياسى هم داشت . صاحب‌فرمانان غير مسلمان آن زمان مانند ارغوان خان مخالف او بودند درحالىكه روابط او با وزرا و سلاطين مسلمان بسيار خوب بود و بعضى از آنها ( من جمله وزير سعد الدين ساوجى متوفى 711 ) مريد او شدند . گويا اين جنبه تبليغى نشان‌دهنده تاثير افكار شيعه بوده باشد زيرا اسفراينى در حدود سال 704 به اولجايتو مىنويسد كه « سيمرغ سلطنت بايد بر شاخ مبارك شجره ولايت قرار گيرد » هم در آنجا ولايت را « اصل اسلام و ايمان » مىداند و بطور اشاره مىگويد كه سلطنت بعد از نود سال دوره كفر با خدا مناجاة كرده و گفت « الهى من بنده را اول با انبيا صحبت فرمودى ، نور عدل مرا با نور نبوت امتزاج دادى . . . » ( ر . ك پاورقى ش 94 مقدمه فرانسه ) . ما مىدانيم كه « سلطان » اولجايتو تقريبا پنج سال بعد مذهب شيعه اثنى عشرى را پذيرفت ليكن خود اسفراينى با وجود اين تاثير هيج وقت مذهب شيعه را ترجيح